سه طلا، گربه بلا، خارج از شهر کربلا
به هر حال برنده شدیم!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:31  توسط محمد
|
نگاه من به آسمون همون نگاه ساده ست
دید تو به چشمای من نشد اسیر هوس!
صدای هق هق بارون پیچیده توی گوشم
اما به خاطر نگات تا ابد نمی خروشم!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 10:25  توسط محمد
|
یاد گرفتم وقتی احساس خاصی بهم دست نمیده، من به احساس دست بدم.
امروز حال نداشتم بعد از ناهار راه برم، رفتم بگیرم بخوابم که دیدم خوابیدن فایده ای نداره جز رفع خستگی!
پس رسیدن به بقیه امور چی میشه؟
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:34  توسط محمد
|
امروز از کنار ما بابک بیات برای همیشه رفت.
اما فکر نمی کنم یادش از کنار ما بره! 
بامداد عزیز، منو هم در غمت شریک بدون! 
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:55  توسط محمد
|
هرکی که گفت دوست دارم شاید داره دروغ میگه
یا شایدم اون دوباره حرفای بی فروغ میگه
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:3  توسط محمد
|